دیدگاه‌ها (884)

شهرزاد 21 مرداد 1404

سلام، خواستم بگم ، در حال حاضر معدود افراد شاید برای من سه نفر باشن که هرکدام در حیطه کاری خودشان صحبتهای بسیار تاثیر گذار دارن
اونقدر ،اونقدر جملات شما برای من موثر بوده که دلم نمیاد همه صوتها رو باهم گوش بدم انگار با هر جمله ایش یه در برام باز میشه، انگار یه دلگرمیه تو روزایی که دیگه نمیدونی چی درسته چی غلطه...
ممنون چراغ راه، دوره ای از زمان هستید که توش همه چی پیچیده و غریبه و انرژی برای درست فکر کردن نمیمونه./ خیلی، خیــــلی ممنون.

مرتضی میرزایی سروشک 21 مرداد 1404

ایکاش این مطالب به جامعه ،خانواده ها تفهیم بشه.

مرتضی میرزایی سروشک 21 مرداد 1404

کم کم داره نظر راجع به خودم عوض میشه. مثل اینکه یک انسداد داره کم کم حل میشه.،،

مرتضی میرزایی سروشک 19 مرداد 1404

راست میگی یادمه زمان امتحانات دبیرستان مغزم کم میآورد بعد بهم میگفت مری، تو که این درس رو هیچی یاد نمیفهمی و تو امتحان میافتی پس ولش کن پاشو برو با داداش کوچیکت بازی کن، برو پلی استیشن بازی کن، برو بیرون فوتبال بازی کن ، کارتون و فیلم ببین...نتیجه امتحان هم اصلا برام مهم نبود علتشم باز بودن پرونده های زیاد بود یعنی چی؟ یعنی درس های زیادی بود که تمرکز مغز رو بهم میزد(فیزیک، شیمی،ریاضی،..
تو دانشگاه چیکار کردم. فقط رو چند تا درس تمرکز میکردم تا بهترین نمره رو توش بگیرم چند تا رم رها میکردم به حال خودشون فقط تو برگه امتحان می‌نوشتم [استاد بنا به دلایلی من نتونستم این واحد رو پاس کنم لطفاً بجای صفر نمره ۹بده که حداقل مشروط نشم]. عوضش ترم بعد همون درسا رو متمرکز می‌خوندم و بالا ترین نمره رو میگرفتم (چون کمال گرا هستم یا بودم). بعد از چند ترم دوستم محمد بهم گفت :«مرتضی تو ۴تا درس زیر ۱۰شدی ولی من فقط یک درس و زیر ده گرفتم. اما من مشروط شدم تو تا حالا یکبارم مشروط نشدی؟! چرا؟! ».
درنهایت من از دانشگاه انصراف دادم و همه موفقیت هام رو نابود کردم. ولی اون دوستم دست و پا شکسته ادامه داد و دوره های بالاتری رو گرفت در صورتی که من تو کلاس بهترین بودم ولی اون خیلی پایین تر از من. درسته مغز تواناییش محدوده (چون از جنس ماهیچه است) هرچی پرونده باز بیشتر باشه یا هدف دورتر باشه (یا معیار های غیر واقع بینانه باشند) شکست حتمیه. البته فقط دانشگاه نبود سایر موارد مشابه زیاده. که تازه الان یکی از مهم ترین دلایلش رو متوجه شدم.

مرتضی میرزایی سروشک 19 مرداد 1404

متأسفانه این چیزایی که میگم واقعیت خودمه که (نمونه کامل از یک فرد کمال گرا و اهمال کاره):
کم رویی، خجالت، ترس از نه شنیدن، ترس از رد شدن، احساس ضعیف بودن و...در یک کلام «به اندازه کافی خوب نبودن» باعث میشه دست بکار نشم و شروع نکنم چون باور دارم من به اندازه کافی خوب نیستم. نه اینکه تنبل هستم اتفاقاً بیش از حد هم سخت کوش هستم و تحملم بالاست. نارضایتی درونی میوه کمال گراییه هرچند که از بیرون دیگران بهت قبطه بخورن چون شاید موفق ، پولدار، بی دقدقه و...بنظر برسی. بجایی میرسی که تنها تر از خدا شدی برای همین دیگه نه از خدا راضی هستی نه از خلق نه از خودت و نه از موفقیت هات. و اونجا نقطه مرگه، گرچه هنوز زنده ای.
همیشه منتظری اوضاع درست بشه بعد اقدام کنی. برای همین همیشه منتظر بعدنی. بعداً درستش میکنم.. بعداً جبران میکنم.. . مثال، اول پولدار بشم بعد ازدواج میکنم. اول خوب یاد بگیرم بعداً کسب و کار خودم و شروع کنم. {اول... بعداً ...}. همه چیز دنیای بیرون رو به شکل احسن درست کنی؛ ولی درونت رو درست نکنی؛ به هیچ جا نمیرسی و تهش یک افسوس میمونه.
«مرگ بر کمال گرایی و تنبلی»
اگر همین یک مورد رو هضم کنم رضایت از خود بر میگردد. نباید هیچ «اگر»ی برای رضایت در زندگی وجود داشته باشه.
{کمال گرایی همون هویج هست که گاریچی با یک طناب و چوب جلوی چهارپا آویزان کرده تا الاغ برای رسیدن به اون حرکت کنه و درنتیجه گاری رو جلو ببره.}
«علتش هم اینه که، فکر میکنیم یک منبع ناتمام از زمان داریم» ما هرگز نمی‌تونیم خودمون رو به گذشته برگردانیم پس...کمال گرایی یکی دیگر از بازیهای ابلیس هست برای تباه کردن آدمی. من بر این باورم که منظور از آخرت و دوزخ، همان نیمه پایانی عمر هست که همان چیزی رو برداشت میکنیم که در نیمه اول عمر کاشتیم. درآتش عذاب افسوس ، حسرت میسوزیم.چون زمان تنها سرمایه واقعی رو از دست دادیم.
حقیقت تلخ اینکه {هیچ «بعداً» ی وجود نخواهد داشت,«فردا و بهترین» ساخته ذهن انسان}

1 40 41 42 43 44 177