دیدگاهها (3243)
سلام و تشکر قلبی دوباره از استاد و گروه آگاهشون
استاد چقدر زیبا مفهوم سایه و عقده رو از یه زاویه ی بازتر توضیح دادین،چقدر درسهاتونو عمیق یاد گرفتین،من قبلا با این دو مبحث آشنا بودم ولی انگار با این آگاهیهای شما عمیق تر شدند برام چون سعی کردین در قالب زندگی زیستمون توصیفشون کنین و این چه تکرار شیرینی بود،وقتی حرفهای شما و بخشهایی از گذشته ی خودمو کنارهم قرار میدم میبینم در عین اینکه بارها با لفظ ساده لوح و ترسو و ضعیف خطاب شدم در رابطه ام با همسرم توسط عزیزترین کسانم چقدر شجاع بودم که رفتم تو دل این رابطه و هنوز با تمام چالشهاش ناخوداگاه دوسش دارم و هر وقت طعنه ای از عزیزانم میشنوم میمونم که چطوری بهشون توضیح بدم بابا دست خودم نیست این ناخوداگاه من یا روح منه که هنوز بهش کشش داره با وجود جدایی بزرگی که بینمون افتاد چون حس میکنم درکی از این مسئله ندارن و این منم که فهمیدم بابا همسرم همون اینه ی بی غبار درون منه و الان تخصصی تر بگم به قول استاد همون جنبه های نزیسته ی منه که اینقدر تو چالشم باهاش چون تازگی دارن برام چون نابلدشونم چون خیلی وقتها ترسناکن و من جرات روبرو شدن باهاشون رو ندارم ،همسرم همون نیمه ی گمشده ی پنهان وجود منه که یا انکارشون کردم یا سرکوبش و من با اینکه شناخت متفاوتی از این دعا داشتم که انشالله خدا نیمه ی گمشده ی هر کس رو بهش برسونه سالها پیش از خدا با جان و دل خواستم که اگر ازدواج کردم اون شخص نیمه ی گمشدم باشه و الان شاید فقط باید بخاطر داشتن همسرم شکر کنم نه ناسپاسی و صبور باشم و مسئول تمام آنچه اتفاق میفته بپذیرم و با کمک خداوند و با قدرت حل مسئله ایکه بهم میده ادامه بدم
بله من قبلنها البته بیشتر خصوصیات همسرمو بدم اومده ازشون گاهی هم تحسینش کردم ولی اصلا میگفتم ما اینقدر متفاوتیم و اختلاف داریم با هم پس چرا باید هنوزم ادامه بدیم و تو دلم میگفتم چرا آخه یه نیرویی هست که بهم میگه از رنجهاش نترس ادامه بده حالا جدیدا شروع کردم به پذیرش بعضی از خصوصیاتش که دوست نداشتم و چقدر قبول این درس برام سخت بود و به فعال سازی خصوصیاتی از همسرم در خودم که بخاطرش تحسینش میکردم مثلا همسر من ارزش زیادی برای حرف دیگران قائل نیست و معمولا همیشه اولویت خودشه چقدر بخاطر این رفتارهاش غر زدم و ناراحتی درست کردم ولی فهمیدم که اینجور بودن بدهم نیستا،حتی خیلی وقتها همه چیز به نفع اون تموم میشه و همه همونجوری که هستش قبولش دارن و حتی بعضی جاها محبوب تر از من هم هست حتی سایه های همسرمو هم دیدم و وقتی رو ترسهام کار کردم و رفتم دنبالشون دیدم ما تو زخمهامون چقدر شبیه همیم فقط شکلشون فرق داره و چقدر این شناخت من رو نسبت به بعصی از رفتارهای اون نرم تر کرد
چقدر زندگی متفاوت تر و گسترده تر از اون چیزی هست که دیدم و سنیدمو یاد گرفتم ،چقدر من یعنی هستم شبیه پدر و مادرمه در حالیکه اصلا دوست نداشتم مثل اونها باشم بخاطر بچکی سختی که در کنارشون داشتم اما حالا میفهمم بابا من همونام منتها تو یه شکل دیگه و حتی گاهی عین اونها بدون اینکه دلیل رفتارهامو متوجه بشم ،گاهی وقتی با همسرم حرفم میشد برمیگشت میگفت چقدر شبیه مامانتی و چقدر از این حرفش بدم میومد و بعدا به حرفش که فکر کردم دیدم راست میگه و الان این آگاهیهای استاد دوباره مهر تائید شدند به این موضوع،اصلا من در مقابل این حرف همسرم چرا باید گارد میگرفتم و یا فکر میکردم داره مسخرم نیکنه که اینجوری میگه چون من رفتارهایی رو در مادرم دیده بودم که بخاطرشون خیلی اذیت شده بودم و با اینکه تصمیم گرفته بود مثل اون نباشم اما ناخوداگاه مثلش شده بودم
چقدر مثال از لیوان به قوری تبدیل شدن مثال جالبی بود ،چقدر قدرت((شدن)) و ((خودباوری)) رو در آدم بهبود میده و چقدر میتونه در کیفیت رابطه ات با همسر و فرزند و اطرافیانت تاثیر بزاره که اجازه بدی تا یه حدی هویت اونا تو هویتت قاطی بشه یا وقتی زخماشونو که اتفاقا زخمهای تو هم هستند میفهمی چقدر رابطت نرمتر میشه نسبت به قبل و گاهی لازم نیست که فک کنی همه ی مشکلها از توئه فقط و این یعنی بهبود عزت نفس و اعتماد به نفس،بله ازدواج رنجه پر از چالشه اما اینکه تو با چه طرز فکر و نگاهی توش باشی و ادامه بدی و بمونی کیفیت عمر رفتت،زندگیت و دستاوردهات و لذتهات و رشدت رو مشخص میکنه،تا تفاوتها و چالشها نباشن تو ترسها و زخمهاتو و فرصتهای نزیسته ی وجودتو نمیفهمی،و فرصت بزرگ در این دنیا بودن رو از دست میدی و شاید بارها باید همین مسیر رو بیای و بری تا اون کمالی رو که لازمه بدست بیاری
من از وقتی نگاهم به چالشها عوض شده آرامشم بیشتر از قبله،خیلی سخته برام هنوز چون گاهی یادم میره چه تعهدی به خودم دادم و قانون رشد و کمال چیه اما عمیق که میشم میبینم شجاعتر هم شدم و جنس خواسته هام بزرگتر و متفاوتتر شده من بجای اینکه بخوام بگم خدایا این چی بود چه سختی و رنجی بود که من رو توش قرار دادی میگم خدایا قدرت حل مسئله مو بیشتر کن هر روز و این یعنی کم کم دارم قدرتهامو پیدا میکنم و این طرز فکر داره ارتباط من با خودم خدا زخم هام ترسهام کودک درونم شخصیتهای پنهان وجودم و شرکها و عقده هامو زیاد میکنه
دارم یاد میگیرم که گاهی فقط باید بری تو دل چالشهات حتی شده با یه راه حل ساده ی پیش پا افتاده و ایمان داشته باشه که خداوند بهترین جواب رو در طول مسیر بهت خواهد رسوند و من این رو از وقتی نترس تر شدم تجربه کردم
فرض کن مثل وقتیکه بیرونی و دستشویی داری ولی هر قدر نگاه میکنی هیچ سرویس بهداشتی نمیبینی میگه یا خدا الان چیکار کنم کم مونده بترکم؟نگا میکنی میبینی چاره ای جز حرکت نداری و تو ذهنت میگی برم شاید اون جلوترها یه خرابه ای یه جای خلوتی پیدا کردمو خودمو راحت کردم اما همینکه یه مقدار میری میبینی یکم اونورتر یه پارکه که توش سرویس بهداشتی هم داره و تو ازش بی خبر بودی
به نظر من تنها چیزیکه یک انسان رو میتونه متوقف کنه فقط و فقط و فقط ((نا امیدیه))
فصل اول رو کامل گوش دادم ممنون از توضیحاته قشنگ و خوبتون حرفاتون واقعا از جنس طلاست پیروز و سربلند باشید
عالی بود استاد خیلی خوب توضیح دادین جوری که راحت متوجه باورها و مشکلاتم در زندگی مشترکم شدم و برام پذیرش یه سری مسائل راحتتر شده و متوجه شدم که مقصر خودم بودم که خودم رو پشت یه نقاب قایم کردم.
ممنون از مطالب مفیدی که به اشتراک میزارین یه جاهایی از تاریکی های وجودم برام پیدا شد که حیرت زده شدم از خودم و ناآگاهی که داشتم ممنونم که منو با خودم بیشتر آشنا کردین در زمینه ی خودشناسی و کیفیت رابطه با خودم خیلی چیزا رو نمیدونستم که الان آگاه تر شدم و مدیون شما هستم سپاس از زحمات بی دریغتون
بسیار عالی.